هرچه سعی کردم که وقایع دور و برم را
بیخیال شوم و به سبک و سیاق یک نگار خوب بنشینم یه گوشه ای و درس بخوانم،
دیدم نمیشود. علت؟! عدم آرامش برای تمرکز حواس. علت این یکی؟ چیزهایی که
اخیرا در هر گوشه و کناری که به ان پناه میبرم به نحوی بهشان بر میخورم و
به چشمم می آیند. و با روند رو به تزاید این اتفاقات عجیب غریب و نادر، عنان تمرکز از دستم در رفته و تماما هوش و حواسم معطوف وقایع اتفاقیه شده است.
بله دوست عزیز از صدقه سری همین اتفاقات عجیب و نادر است که تمرکز حواسم پریده و قلم در دستم ماسیده و از شما چه پنهان، حتی به فکر تغییر نام و شهرت از "کمال تعجب" به "کمال حیرت" هم افتادم. دیدم
اگر اوضاع بر همین روال بخواهد پیش برود اگر تا پایان سال، از رویارویی با
این همه شگفتی مجنون و دیوانه نشوم یحتمل از تعدد نام های احتمالی ام گر
گیجه خواهم گرفت و این شد که دیگر قید صم بک بودن و خشونت زدایی را زده و بر سر خود فریاد زدم که : نادان! جاهل! عوام! متعجب! متحیر! این چه کاریست، تو را چه میشود؟! خودم
صدایش را بلند تر کرده و پاسخ داد: حقت است. تقصیر خودت است که زیادی به
فکر و خیالت بال و پر داده ای و میگذاری تا هرکجا که میخواهند بروند. من
که انگار برق گرفته ام باشد مات و مبهوت از ایتکه خودم صدایش را برای خودم
بلند کرده گفتم: که اینطور! پس دعوای توسر خیال پردازی های من است.
حالا ماجرا چه بود؟! چند روز پیش تر سر در گریبان خیال خود فرو برده بودم و هوس کرده بودم که خود را پیرزنی 63 ساله(!)ای
تصور کنم که در کنج اتاق روی صندلی تکان تکانی نشسته و هر از گاهی چشم از
شعله های آتش درون شومینه -که با باد پاییزی میرقصند و بالا و پایین
میروند و مثل خیلی از آدم های این روزها و آن روزها ثبات ندارند و رنگ عوض
میکنند و گاهی قرمز میشوند و گاهی آبی- بر میدارد و از بالای عینکش به شال
گردنی که میبافد نگاهی می اندازد و لبخند میزند. همین تصورات آنی یکدفعه
ای روی کاغذ رفتند و داستانکی را ساخنتد. و به این ترتیب ویر داستان سرایی
در ما دوباره جوشید و فکر جدی گرفتنش بر سرم زد. از آنجا که من آدم فوق
العاده خود داری هستم و خود زیاد دارم، یکی از خودهایم نگران شد که دوباره
بهانه ای دست من می افتد برای کم کاری در امر درس خواندن و این شد که درجه
ی حساسیت تعجبم را دست کاری کرد و من را همچون آلیس در سرزمین عجایب رها
کرد.چه میدانست بدبخت که این کارش همچون از چاه بیرون آوردن و به چاله انداختن است یا حتی عکسش!
القصه، پس از این مشاجره ی لفظی بین خودم
و خودم و این سکوت پسالفظی فعلا قصد هیچگونه متعجب شدن و خیال پردازی را
ندارم. لطفا از هرگونه تلاشی در این زمینه خودداری کنید که من فعلا توی
ترکم. همین من را بس که شاید به صراط مستقیم هدایت شوم وتمرکزم از خر شیطان پایین بیاید و دست کم به امتحان پس فردا و تکمیل پروژه برسم. کسی چه میداند شاید کنفرانس هم دادم! آره، من!
dont worryنوشت: نشانه هایی از سارا (شیدای شب) در این باکس و اون باکس گوشی ما پیدا شده. خب من دیگه واقعا نگران شده بودم، شما رو نمیدونم.