تبليغاتX
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی فهم نفهمیدن هاست
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  روزهایی با طعم کرفس     یکشنبه 22 آذر1388-23-Negar  

برخی چیزها حسابی حال آدم را دگرگون میکنند. فرقی نمیکند آن چیز یا اتفاق،خوردن یک بستی زمستانی در غروب یک جمعه‌ی پاییزی باشد یا گوش دادن به یک بخش خبری از رسانه‌ی مثلا ملی و یا گیر کردن آستین روپوشت به شاخه‌ی درختی آن هم وسط دانشگاه وقتی هوا خوب است و کاپشنی هم همرات نیست و یا حتی بازخورد یک پست نسبتا متفاوت که چندی پیش در وبلاگت ثبت کرده بودی اما حتی یک نفر هم پیدا نشد که حرفت را بفهمد.

برخی چیزها حسابی حال آدم را دگرگون میکنند و باعث میشود که تا اقصا نقاط جسم و روح آدمی دچار احتراق شود. فرقی نمیکند آن چیز، حرف مفت شنیدن از جانب یکی از مثلا صمیمی‌ترین دوستانت باشد و یا مثلا زیر سوال رفتن درایتت بخاطر حماقت یکی دیگه که معلوم نیست رو چه حسابی ساز مخالفت با تو را دست گرفته و زمین هم نمیگذارد بدبختی!

برخی چیزها حسابی حال آدم را دگرگون میکنند و باعث اختلالات فشار خونی آدم میشوند. جوری که فشارخونت با آسانسور همزاد پنداری میکند و هی بالا و پایین می‌رود. اینجور وقت‌ها فرقی نمی‌کند که بهانه خوردن یک بستنی زمستانی در عصر یک جمعه‌ی پاییزی باشد یا هر چیز دیگری! مهم این است که بدانی ساقه‌ی کرفس برای تنظیم فشار خون یک‌ در یک است و باید بی‌قید و بند با دستانت بینی مبارک را بگیری و چشمانت را ببندی و بخوری و  غر نزنی و حتی از آقای خدا نپرسی که چرا نان‌خامه‌ای نباید خواص کرفس را داشته باشد؟!


پ.ن: برخی چیزها حسابی حال آدم را دگرگون میکند و باعث می‌شود آدم به پیدایش چند فقره شاخ  بر روی کله‌ی مبارکش پی ببرد. مهم نیست آن چیز  این باشد یا اینکه در خانه‌تان را بزنند و شما از پشت اف اف یک فروند آدم با ریش اضافه ببینید که میگوید از حوزه‌‎ی علمیه مزاحمتان شده و با سماجت بسیار شما را که حالتان خوش نیست را به دم در بکشاند و  تازه در جواب "امرتون؟" هم جوری که انگار دارد با سنگ فرش های کوچه صحبت می‌کند،برگردد بگوید: " همسایه‌‎تان به ولایت فقیه اعتقاد دارند؟" باشد!!!!! مهم این است که ما به این درک برسیم که حتما این آقای حبیب یک چیزی می‌دانسته که هنجره‌اش را صرف گفتن  چیزهایی مثل  "بزن باران که دین را دام کردند" و یا "سلام همسایه رو جواب بدیم" خسته کرده‌س دیگر، اگر نه مرض که نداشت! آندرستود؟!

پ.ن:


لینک به نوشته  |   
 
  فهمیدن خوب است یا بد؟! مساله اینست     شنبه 14 آذر1388-0-Negar  

یک روز صبح وقتی چشم های خواب ندیده ام رو باز کردم حس کردم پوستم کلفت شده. تکون خوردن برام سخت شده بود. کرختی و زمختی رو به معنای واقعی حس میکردم. صدام کلفت و غیر قابل تحمل شده بود و سرم سنگین بود. پیشونیم بدجوری ترق ترق میکرد. انگار از وسط شکافته شده باشه. خواستم پیشونیمو توی دستام بگیرم که متوجه شدم درست وسط پیشونیم کمی بالا تر از پیوستگی بین دو ابرو، شاخ دارم. دستهامم همیشگی نبود. انگشتام حرکت نداشتن. خواستم از جام بلند شم اما عجیب سنگین شده بودم. روی دو تا پاهام بند نمیشدم. پوست کلفتی وکرختی و سنگینی و شاخ روی پیشونی، همه و همه وحشت مسخ شدگی رو به جونم انداخت. تو یه لحظه یاد مسخ کافکا افتادم. با خودم مرور کردم. چهار دست و پا رفتن.. کلفتی و کرختی پوست .. سنگینی .. شاخ وسط پیشونی ... خودشه! کرگدن شدم ! تو یه لحظه احساس کردم همه ی وجودم پر شده از حس تهاجمی جنگل. خیلی زود با شرایطم کنار اومدم. به جای گریه و زاری و همه ی کارهای دیگه ای که گرگورسامسا بعد از مسخ شدنش انجام داده بود ترجیح دادم تمام روز رو با همون حال و هوای جدید و نا آشنای کرگدنی ام ، توی تختم بگذرونم و به قانون های جنگل فکر کنم. راستش رو بخوای از اینکه بطور اتفاقی از زیر دوش بزرگترین مسولیت دنیا شونه خالی میکردم خوشحال بودم. فکر میکنم تو هم با من موافق باشی در رابطه با اینکه آدم بودن سخت ترین کار دنیاست! اینطور نیست؟!

با خودم فکر میکردم بر خلاف آدم بودن ، کرگدن بودن نباید خیلی سخت باشد. حداقل اسیر احساساتت نیستی و میتونی با پوست کلفتی که داری همه چیز رو زیر سیبیلی رد کنی و حتی ککت هم نگزد. قطعا حس کرگدن دوستی در بین جوامع کرگدنی به پیچیدگی انسان دوستی نباست باشه. یک مشت کرگدن که یکی پوستش کلفت تر از دیگری ست و حتی نازک نارنجی ترینشان هم انقدر پوستش کلفت است که هرگز آب توی دلش تکان نخورد. امکان ندارد توی دنیای کرگدنی اتفاق بیافتد که برای اینکه دل یکی از کرگدن ها درد نگیرد دل کرگدن دیگری را بشکنی و بعدترش برای جبران شکستگی دل این یکی، پا روی دل خودت بگذاری. کرگدن ها عادت ندارند که توی چشمت نگاه کنند و هر چه که خواستند بارت کنند که اگر هم کنند چون تو یک کرگدن هستی و پوستت خیلی کلفت هست به هیچ جایت برنمیخورد. کرگدن ها دروغگو نیستند و تهمت نمیزنند و اگر هم بزنند انقدر پوست کلفت هستی که بهت بر نخورد و حتی اگر بر هم خورد نهایتا به مثابه ی یک کرگدن واقعی برایش شاخ میکشی و صدایت را بلند میکنی. همین! دیگر نه کینه ای میشوی و نه دلگیر ! همه ی کاری که کرگدن ها میکنند گذران روز است. این ها را با خودم مرور کردم و تا اینجا از اینکه کرگدن شده ام شکایتی نداشتم. اما میدونی وقتی عمیق تر به قضیه دقت میکنی میبینی همه ی این ها وقتی خوب است که کرگدنی باشی که چیزی نمیفهمد.  چون وقتی بفهمی اما ککت نگزه حس بدِ سیب زمینی بودن بهت دست میدهد که یا زیر خربار خربار خاک هستند و یا توی گونی هایی که مدام از این طرف به ان طرف روی زمین کشیده میشود و صدایی ازش در نمیاد. کرگدن بودن وقتی که مثل یک انسان میفهمی و قدرت درک داری نباید آسون باشه. کرگدن ها سختی های خاص خودشون رو دارند که کسی جز یک کرگدن واقعی و تمام عیار، نمیتواند تابش را بیاورد. حالا میخواهد جایزه پوست کلفت ترین کرگدن دنیا رو هم گرفته باشد. اگر کرگدنی باشی که میفهمد آن وقت یک روز هم نمیتوانی توی باغ وحش ها دووم بیاری و کارهایی میکنی که در شان یک کرگدن با شخصیت نیست. اصلا اینجور که بنظر میاد اولین و اساسی ترین شرط کرگدن بودن همان اصل نفهمی است. به اینجا که میرسم از اینکه کرگدن شده ام غصه ام میشود. تازه اگر قرار به نفهمیدن باشد بخدا انسان هم اگر چیزی نفهمد پوستش حتی از کرگدن هم کلفت تر میشود.بعد از همه ی اینها بیشتر از اینکه به دوباره انسان شدنم فکر کنم به این فکر میکنم که فهمیدن خوب است یا بد ؟! 


پ.ن: قرار نیست و نبود که وبلاگی حذف بشه! فقط یه احتمال بود که همون لحظه ی ثبت پست قبلی به صفر رسید خود به خود! حد اقل به این زودی ها اینطور نمیشه! مرسی ممنون


لینک به نوشته  |   
 
  خطر ترکیدگی     چهارشنبه 11 آذر1388-2-Negar  

با خودم فکر میکردم که همین روزاس که بیام در اینجا رو تخته کنم و برم . راستشو بخوای حتی متن یه پست خداحافظی بدجوری توی ذهنم اومده بود. اما از این کارا خوشم نمیاد اگه بخوام برم احتمالا مثله اون دو تا وبلاگ دیگه کلا نیست و نابودش میکنم.اونم یه دفعه ای و بی خبر! یعنی ممکنه یهویی یه روزی بیای و ببینی این وبلاگ حذف شده. برام مهم نیست که بعدتر ها ممکنه پشیمون بشم یا نه. اصولا توی اینجور مواقع بعدتر ها رو به همون بعد تر ها میسپارم.همونجوری که میگن کار امروز رو به فردا نسپار غصه ی فردا رو هم امروز نباست خورد. شاید اون فردایی که فکرشو میکنیم هیچ وقت نیاد!

حالا اینکه چی شده که زورم رسیده به این جا و هوای فروپاشیش یه سرم زده بر میگرده به حال و احوالات اخیرم که یه جورایی میشه گفت خوش نیست. دردم نگفتنه! نگفتنه یه سری حرفها که طبق قانون نانوشته ای به ناگفتنی ترین حرف های من تبدیل شدن. که انگار با گفتنشون مرتکب بزرگترین جرم عالم میشم. همیشه اینجور وقتا انقدر انرژیک میشم که برای تخلیه اش باید یه کاری بکنم. کاره دیگه اگه یهو دیدی هی میزنی زندگی فهم نفهمیدن هاست و هی بلاگفا میگه وبلاگی با این آدرس وجود نداره بدون از کجا آب میخوره! بدون که نگار یهویی زده به سیم آخرو همه چیزو با هم قاطی کرده و دیده نه زورش به خودش میرسه و نه خودش به منظورش، لذا ترجیح داد که چارستون خونه ی مجازیشو در هم بریزه که شاید دوباره به فکر ساختن بی افته! ساختن از هر نوعی. حالا میخواد ساختن یه وبلاگ جدید باشه یا ساختن یه زاویه ی دید جدید یا ساختن هدف و انگیزه و ...!

بیشتر بدانید: نه ناراحتم نه افسرده ، فقط خسته ام خسته!

پ.ن:زیبا ترین عبارتی که امروز شنیدم سلامی بود که از من دریغش کرد.


لینک به نوشته  |   
 
  دوست من سلام     پنجشنبه 28 آبان1388-20-Negar  

سلام رفیق!  منم نگار! همون نگار همیشگی. همون نگاری که یه روزی شناختی و باهاش همراه شدی. نمیدونم اونی که شناختی من بودم یا نه! درست یا غلط بودنش پای خودت. به من ربطی نداره چون تو هم مثل همه از ظن خودت باهام همراه شدی. خودتم خوب میدونی که هیچ وقت نخواستم همونی باشم که تو گفتی دیدی یا فکر کردی شناختی. از اولش خودم بودم همونی که بودم،همینی که هستم. شناختت برام جالب بود اما مهم نبود. واسه همینم هست که هیچ وقت نخواستم خودمو به زور بهت بشناسونم.هیچ وقت نیومدم جلو بهت بگم که من اینم نه چیز دیگه ای . آره رفیق این که من کی هستم یا چی هستم به شناخت تو از من ربط نداره. هرجوری که بگی منو شناختی بهت میگم درسته حتی اگه فکر کنم که نیست! تو هرجوری که دوست داری منو بشناس.به هرحال من منم! همون نگار همیشگی.همونی که تو شناختی.

چطوری رفیق؟! حالت خوبه؟! چه کارا میکنی؟! خوش میگذرونی؟! میگم حوصله داری؟! میخوام باهات حرف بزنم. میخوام یه چیزایی رو یاد خودم و خودت بندازم. که یه وقت خیال نکنی نمیشناسمت یا مثلا از یادم رفتی. نه! اینطورا نیست. درسته که به روم نمیارم اما دارم سایه ت رو میبینم. رفتی پشت اون دیوار پنهون شدی که چی؟! فکر کردی حواسم بهت نیست؟! خیال نکن گمت میکنم. درسته یه روزایی از یادت بردم و باهات غریبه شدم اما دیگه نمیذارم از یادم بری. میدونی چیه؟! بعضی وقتا زندگی رو خیلی سخت گرفتم. گاهی شد که از یه حرف، یه کلام یا کار اشتباه کسی روزها اذیت شدم اما به کمک تو دیدم چه ساده میشه بخشید و چه آسون میشه گذشت. خب تقریبا میشه گفت تو جز معدود کسایی هستی که حس و حالمو میدونی، از دلهره ها و نگرانی هام خبر داری. میدونی از چی میترسم و به چی دلم خوشه. تو خوب میدونی که چی منو خوشحال میکنه و چی برام مهمه. با وجود تو بود که فهمیدم اگه احساس نا امنی میکنم یا اگه از خودم بدم میاد اگه احساس پوچی میکنم و ناراحتم. اگه خوشحال نیستم و یه چیزی اذیتم میکنه، باید از خودم بپرسم چه چیزی رو باید تغییر بدم. کجای این هستی احساس غربت میکنم و از کجا فاصله گرفتم؟! هر وقت خواستم بهت پناه بیارم ازم پرسیدی که دارم از چی فرار میکنم.تو بهم فهموندی این خیلی نامردیه که فکر کنم همه ی گنجشکا یه جور میخونن و همه ی قطره های آب مثل همن. به کمک تو و اختلاف نظرت با بقیه بود که فهمیدم که اگه همه چیزو شبیه هم میبینم به خاطر نگاه عادت زدمه نه چیزه دیگه ای. تو به گفته ی سهراب معنی دادی. سهراب راس میگه ! چشم ها را باید شست.. جور دیگر باید دید.

نمیدونم باهات غریبگی میکردم یا زیادی تو رو بخودم نزدیک میدیدم اون وقتایی که حرفمو تو یه جمله خلاصه کردم! تو یه سوال یا تو یه عکس! اینجور وقتا معمولا خودتو ازم دور دیدی و نفهمیدی که چی میگم یا شایدم نخواستی که بفهمی.برات مهم نبود یا ارزششو نداشت نمیدونم.اما یه وقتا هم شد که فهمیدی و بهم گفتی.خیلی وقتا اشتباه و گاهی وقتا درست و نمیدونی چه لحظه ی خوشایندیه اون لحظه برای من که میبینم اهمیت میدی . که ساده نمیگذری. که رد نمیشی. که نه تنها خودتو دور نمیبینی که حتی نزدیک تر  هم میای.یه قدم میای جلو و دیگه پشت دیوار پنهون نمیشی. منم دیگه از تو فقط سایه ی لرزونتو نمیبینم که افتاده روی زمین. خودت رو میبینم. خود خود تو رو.
 اصلا بذار یه چیزی رو بهت بگم رفیق! از وقتی که قلم من شد صدای من بین من و تو هیچ خط فاصله ای نموند. پس بیا ادای غریبه ها رو در نیاریم. این همه صغرا کبرا چیدن راه به جایی نمیبره بزار برای یه بارم شده حرفمو ساده بگم!همه ی حرفم اینه که یه وقت یادت نره که یه جورایی بهترین دوستمی.

پ.ن:من یادمه!

پ.ن: این پست فقط یه مخاطب داره که اونم تویی. مرسی که به حرفم گوش دادی!


لینک به نوشته  |